« بی عنوان | HOME | آخرین تکه های نیمه جهان »

یکشنبه، 2 فوریه 2004

فرشته

فرشته با به دنیا اومدنش ، به دنیا اومد.
سالها رو شونه راستش منتظر موند بدون اینکه حتی یک بار هم باهاش مشورت بشه.
آخه پسر همیشه به جلو نگاه می کرد ؛ بدون اینکه بفهمه مدتهاست دیگه فرشته ای رو شونه راستش نداره.

صالح

ثبت در  OYAX Add to Balatarin Add to your del.icio.us Tweet about this Send to facebook Send to friendfeed

نوشته شده در تاریخ یکشنبه، 2 فوریه 2004

نظرات

فرشته زیادی حرف میزد ، بعضی وقتا هم کارهایی میگفت که سخت بودند پسر خسته بود ، یادش نیست اون رو وسط راه از روی شونه اش پایین گذاشت و بقیه راه رو تنها رفت یا شایدم خورد !

نوشته شده توسط آیدا در یکشنبه، 2 فوریه 2004

این مطلبه فرشته رو زیاد نه درکیدم :(
ولی مطلب پایینیت جالب بود .. فکر میکنم طرز نگارشت فرق کرده با قبلا ..

نوشته شده توسط narges در یکشنبه، 2 فوریه 2004

سلام
خيلي خوشحالم كه دوباره مي‌نويسي
نوشته‌ي قبلي‌ت هم فوق‌العاده بود. به قول معروف، سخن كز دل برآيد / لاجرم بردل نشيند
موفق باشي

نوشته شده توسط محسن در یکشنبه، 2 فوریه 2004

در هر صورت فرشته کاری نمی تونست بکنه .مهم اراده ی پسره است !

نوشته شده توسط خشايار در یکشنبه، 2 فوریه 2004

ای به خشک شانس!

نوشته شده توسط DayDaD در یکشنبه، 2 فوریه 2004

ارسال دیدگاه

مشخصات مرا به یاد داشته باش.