« بی عنوان | HOME | آخرین تکه های نیمه جهان »
یکشنبه، 2 فوریه 2004
فرشته
فرشته با به دنیا اومدنش ، به دنیا اومد.
سالها رو شونه راستش منتظر موند بدون اینکه حتی یک بار هم باهاش مشورت بشه.
آخه پسر همیشه به جلو نگاه می کرد ؛ بدون اینکه بفهمه مدتهاست دیگه فرشته ای رو شونه راستش نداره.
صالح
نوشته شده در تاریخ یکشنبه، 2 فوریه 2004
فرشته زیادی حرف میزد ، بعضی وقتا هم کارهایی میگفت که سخت بودند پسر خسته بود ، یادش نیست اون رو وسط راه از روی شونه اش پایین گذاشت و بقیه راه رو تنها رفت یا شایدم خورد !
نوشته شده توسط آیدا در یکشنبه، 2 فوریه 2004این مطلبه فرشته رو زیاد نه درکیدم :(
ولی مطلب پایینیت جالب بود .. فکر میکنم طرز نگارشت فرق کرده با قبلا ..
سلام
خيلي خوشحالم كه دوباره مينويسي
نوشتهي قبليت هم فوقالعاده بود. به قول معروف، سخن كز دل برآيد / لاجرم بردل نشيند
موفق باشي
در هر صورت فرشته کاری نمی تونست بکنه .مهم اراده ی پسره است !
نوشته شده توسط خشايار در یکشنبه، 2 فوریه 2004ای به خشک شانس!
نوشته شده توسط DayDaD در یکشنبه، 2 فوریه 2004