« tooop | HOME | زکرام ایسراگ »

یکشنبه،24 مه 2004

مرگ

نوه ها یکی پای او را گرفت و یکی گردنش را. آمارانتا اورسلا گفت : حیوونی مادر بزرگ! از پیری مرد.
اورسلا سخت وحشت کرد و گفت : من زنده هستم! آمارانتا اورسلا جلو خنده خود را گرفت و گفت : می بینی حتی نفس هم نمی کشد.
اورسلا فریاد زند : من دارم حرف می زنم!
آئورلیانو گفت : حتی حرف هم نمی تواند بزند ، مثل یک جیرجیرک کوچولو مرد!
آنوقت اورسلا تسلیم حقیقت شد و آهسته گفت : پروردگارا پس مردن چنین است.

قسمتی از صد سال تنهایی شاهکار گابریل گارسیا مارکز

ثبت در  OYAX Add to Balatarin Add to your del.icio.us Tweet about this Send to facebook Send to friendfeed

نوشته شده در تاریخ یکشنبه،24 مه 2004

نظرات

از پست قبلیت تا این پست !خیلی باحاله !

نوشته شده توسط khashayar در دوشنبه،25 مه 2004

جالب بود توپه توپ بود

نوشته شده توسط دانيال در دوشنبه،25 مه 2004

چرا تو از لیست من هی می پری؟ لول

نوشته شده توسط Morteza در دوشنبه،25 مه 2004

وب لاگ جالبي داري تمام نوشته هاتو خوندم خيلي جالب بودند به آسمان منم سر بزن هواش بد نيست گرم و آفتابيه.

نوشته شده توسط آسمان كوچك در دوشنبه،25 مه 2004

با اجازتون من به شما لينك دادم.

نوشته شده توسط آسمان كوچك در دوشنبه،25 مه 2004

همه جيرجيرکها می ميرند و همه مثل هم ناگريز!

نوشته شده توسط sara در دوشنبه،25 مه 2004

mikhamesh !!

نوشته شده توسط Hodak در سه‌شنبه،26 مه 2004

کتاب واقعا بی نظیریه..

نوشته شده توسط زهرا در سه‌شنبه،26 مه 2004