« روزت مبارک | HOME | ما اينيم! »
چهارشنبه،21 اوت 2003
دو مرد دانشمند
زمانی در شهر باستنی افکار دو مرد دانشمند زندگی می کردند که با هم بد بودند و دانش یکدیگر را به چیزی نمی گرفتند. زیرا که یکی وجود خدایان را انکار می کرد و دیگری به آنها اعتقاد داشت.
یک روز ان دو مرد یکدیگر را در بازار دیدند و در میان پیروان خود درباره وجود یا عدم خدایان به جر و بحث پرداختند. و پس از چند ساعت از هم جدا شدند.
آن شب منکر خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و از خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته او را ببخشایند.در همان ساعت ان دانشمند دیگر، آن که به خدایان اعتقاد داشت ، کتابهای مقدس خود را سوزاند . زیرا که اعتقادش را از دست داده بود.
جبران خليل جبران
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه،21 اوت 2003
سلام صالح عزيز، هميشه پيامهای تو برام معنی و ارزش خاصي داره. کسی که از اولين متن تا امروز هميشه در کنار کوير بوده. کاش میتونستم زيارتت کنم. به اميد ديدار.
نوشته شده توسط یکی از بچه های کویر در یکشنبه،31 ژوئیه 2006سفسطه
نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه،31 ژوئیه 2006سلام آقا بی وفایی می کنی سر نمی زنی!
نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه،31 ژوئیه 2006سلام عزيزم جونم فدات يه سری به من بزن ممنون ميشم فعلن...
نوشته شده توسط هداوناخ در یکشنبه،31 ژوئیه 2006سلام. نفهميدم چه جوری شد...
نوشته شده توسط گیسو در یکشنبه،31 ژوئیه 2006