« دستهای درازتر از پا! | HOME | WTA به نيمه نهايی رسيد »

شنبه، 9 نوامبر 2003

از من يازده ساله ديروزتا بچه هاي يازده ساله امروز

دوشنبه پنجم آبان، زنگ چهارم. در كلاس اول راهنمايي هستم. كلاسي با ۲۶ نفر شاگرد، همه يازده تا دوازده ساله. هوا ابري است. ابرهاي سياه مي آيند و ناگهان رعد و برق و باران سيل آسا، شدت باران به حدي است كه تمامي شاگردان حواسشان از درس به باران مي رود. كلاس به هم مي خورد، بچه ها جلوي دو پنجره كلاس جمع مي شوند تا به باران سيل آسا نگاه كنند. در همهمه بچه ها و بي نظمي، كلاس از كنترل من خارج مي شد، و بعد چند نفري با هم مي خوانند: «بارون، بارونه. زمينا تر مي شه...». و بعد چند نفر تبديل مي شوند به همه كلاس. همه با هم مي خوانند. اول تحمل مي كنم يا بهتر بگويم آزادشان مي گذارم. بعد دعوت به آرامش مي كنم. عده اي آرام مي شوند و بعد به صداي بلند من همه آرام مي شوند. شدت باران هم كم مي شود و كلاس به وضع سابق درمي آيد.
بعد از كلاس به خانه مي آيم، حدود ساعت چهار بعدازظهر در خانه هستم. پشت ميز كامپيوتر مي نشينم تا چند سايت خبري را نگاه كنم.
اولين خبر در چند سايت و از جمله سايت «ايسنا»، از درگذشت «ويگن» گفته اند. باران ناگهاني، مدرسه و كلاس و شاگردان مدرسه را به ياد مي آورم. چه قدر عجيب است. چه طور امكان دارد ۲۶ شاگرد كلاس اول راهنمايي و همه يازده تا دوازده ساله، به هنگام بارش تند باران يكي از ترانه هاي معروف «ويگن» را بخوانند؟ مگر ممكن است كه نسل امروز، آن هم به اين سن و سال، او را بشناسند؟ به ترانه «بارون بارونه» گوش داده باشند و آن را به حافظه سپرده باشند و به مناسبت آن را به ياد آورند؟ چه طور ممكن است؟
بيشتر از آنچه به ويگن و درگذشت او در غربت فكر كنم، به شاگردانم فكر مي كنم. شاگردانم به هنگام بارش تند باران، در روز دوشنبه پنجم آبان، از درگذشت «ويگن» خبري نداشتند، همچنان كه من نداشتم. به سال هاي دور مي روم:
خانه پدري ام در تجريش، سه راه ملك آباد، كوچه باغچه خليلي بود. حدودا دويست تا سيصد متري با باغچه كافي شميران، در اول خيابان نياوران فاصله داشت.


منصور ملکی


ادامه در همشهری


- آقای ملکی بهترين معلمم در دوران مدرسه و با احساس ترين اونها بود .

ثبت در  OYAX Add to Balatarin Add to your del.icio.us Tweet about this Send to facebook Send to friendfeed

نوشته شده در تاریخ شنبه، 9 نوامبر 2003