« سی درصد تخفیف : هفتاد سال تنهایی | HOME | »
جمعه،21 اکتبر 2006
یک روز شب
Witness: By death
Lawyer: And by whose death was it terminated
شاهد: با مرگ
وکیل: و با فوت کدام یک از طرفین به پایان رسید؟
Witness: He told me, he says, 'I have to kill you because you can identify me
Lawyer: Did he kill you
Witness: No
شاهد: اون بهم گفت، گفت که، من باید تو رو بکشم بخاطر اینکه تو می تونی منو شناسایی بکنی.
وکیل: آیا او تو رو کشت؟
شاهد: نه
Lawyer: Was this a male or a female
وکیل: و آیا او مذکر بود یا مونث؟
Witness: He came home, and next morning he was dead
Lawyer: So when he woke up the next morning he was dead
شاهد: اون به خونه اومد، و صبح روز بعد مرده بود.
وکیل: که اینطور، آیا صبح روز بعد وقتی بیدار شد مرده بود؟
عنوان مطلب رو هم از خاطره ای از دوران دانشگاهم انتخاب کردم. یک روز استادی اومد داستانی رو برای کلاس تعریف کنه که اینطور شروع کرد : یک روز شب شیخی...
نوشته شده در تاریخ جمعه،21 اکتبر 2006
جالب بود :)
نوشته شده توسط Solmaz در جمعه،21 اکتبر 2006منم خيلي دوست داشتم با حال بود.
نوشته شده توسط Farhood در شنبه،22 اکتبر 2006کلی خنده دار بودن خوندمشون، مرسی. البته تصور اینکه بعد از گفتن یک روز شب استاد کلاس چه طور در حال انفجار بود بیشتر خنده ام گرفت. همیشه خوش باشی
نوشته شده توسط شقایق در شنبه،22 اکتبر 2006سلام. جالب بود
نوشته شده توسط محمد مبینی در جمعه،14 آوریل 2007