« ... | HOME | اغاسی، آغاسی یه من »
چهارشنبه،15 ژوئیه 2004
بی عنوان
دختر گفت:
ـ ساعت پنج . خوب است؟
پسر گفت :
ـ باشد .
و تمام هفته را منتظر آن ساعت بود .
قهوه ، يا بهرحال مايعی که رنگ قوه ای ملايمی داشت و پسر سفارش داده بود ، در فنجان سرد می شد .
ديگر نمی دانست چه بگويد . گفت:
ـ مثل همين فنجان! ... اينطوری نبود که فکر کنم چيزی ست که من رويش تسلط دارم و می توانم هر جوری که بخواهم تکانش دهم يا .... يا مثلا" چپه اش کنم.
دختر گفت:
ـ يا مواظبش باشم که کسی آنرا نشکند .... ها؟!
ـ يک همچو چيزی . بله . اما واقعا" اين نبود.
دختر خنديد:
ـ ولی من اينطور فکر ميکردم .
خنده اش شيرين و سرد بود . مثل مايعی که پسر حالا می نوشيد .
دختر ادامه داد:
ـ بهرحال بنظر من ، آدم خيلی نمی تواند مسئول احساس ديگران نسبت به خودش باشد . بخصوص وقتی برای بوجود آوردن اين حس کاری نکرده باشد . همانی باشد که هميشه بوده ، و اين برای کسی خوشايند يا ناخوشايند بنظر برسد . شما اينطور فکر نمی کنيد؟
پسر سرش را پايين انداخته بود . داشت انگشتش را روی لبه ء فنجان می چرخاند:
ـ خب ، نمی دانم . شايد .
بغضش گرفته بود .
..
بيرون آمدند . دست دادند . دست پسر گرمتر بود . دختر هم فهميد.
از بلاگ سیزیف
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه،15 ژوئیه 2004
salam hooooooooooooooooraaaaaaaaaaaaa!!!!
aval!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
khoobie saleh jan?
che khabara?
nisty? kam peydaye?
rasti matneto khoondam.
khoob bood,
vali.
mashkook mizani!
با حرف دختر موافقم.. آدم همیشه نمی تونه مسئول احساس دیگران نسبت به خودش باشه..
نوشته شده توسط دنیا در چهارشنبه،15 ژوئیه 2004بله ادم نمی تونه مسئول احساس دیگران باشه...اهمیت نده...
نوشته شده توسط حقیقتمدار در چهارشنبه،15 ژوئیه 2004khoob bood.
نوشته شده توسط khashayar در چهارشنبه،15 ژوئیه 2004این حرفا رو نمیدونم ... اما راستیاتش همیشه از خالی بندیای دو نفره خیلی خوشم میومده ! :ی ...
نوشته شده توسط vahid در پنجشنبه،16 ژوئیه 2004احساس ديگران.؟....ولي....
نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه،16 ژوئیه 2004Good Read
نوشته شده توسط Andrew L در پنجشنبه، 5 نوامبر 2004