« ! | HOME | چشم های زیبای گرسنگی »

یکشنبه، 3 فوریه 2003

تنها در هامون!

به نام خدا
... همه گفتند:(( رسول خدا! ابوذر هم به ما پشت کرد و برگشت به شهر.)) و پيغمبر در جواب آنها گفت:((اگر برگشت خدا او را به شما بازگردانيده و هدايتش کرده و اگر بازنگشت خدا شر او را از شما کم گردانيده است!)) ... و ابوذر که ديد شترش توان ندارد او را رها کرد وخود با پای پياده به سوی لشکر محمد به راه افتاد. ... گرمای طاقت فرسای بيابان توان پيمودن را از هر کسی ميگرفت! ولی ابوذر به شوق ديدار دوست عزيزش صحرا را درمی نورديد و با آنکه تشنگی به او فشار مي آورد به راهش ادمه ميداد. خشونت و بی رحمی صحرا را زير پاهای هدفمند خود رام کرده بود. حتی آبی را که در گوشه ای از صحرا يافت برای محمد برد!
آری! هدف، ايمان، اراده و انسان راستين يعنی همين!
مانند بتهوون که سرنوشت را زير انگشتان توانمندش تربيت و شايد به عبارتی خرد کرد!
و انسان و انسان و انسان و .... !

ثبت در  OYAX Add to Balatarin Add to your del.icio.us Tweet about this Send to facebook Send to friendfeed

نوشته شده در تاریخ یکشنبه، 3 فوریه 2003

نظرات

سلوم. ديگه اگه از اين به بعدم نيای تو بلاگم چيزی رو از دست نمی دی ! ( چون ديگه نمی تونم برم تو بلاگم. فهميدن خيلی توپم درشو تخته کردن :) بلاگ منم مشکل نداره پروکسی شما مشکل داره ! مطلباتم مثل هميشه قشنگه. ممنون از لطفت.

نوشته شده توسط sarve naz در پنجشنبه،28 ژوئیه 2006

سلام ايول بابا.فهميدم که وبلاگ شناسی.فعلا يه کم سرم شلوغه . هفته ديگه يه سری به ما بزن.

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه،28 ژوئیه 2006

جالب بود!

نوشته شده توسط همایون خفن در پنجشنبه،28 ژوئیه 2006

اين صالح جون ما کجاست؟ کی مياد؟؟؟

نوشته شده توسط مسعود چشم آبی در پنجشنبه،28 ژوئیه 2006