« ارتباط تيمور با شبکه | HOME | نوچوفسکو با لوبيا!؟ ای خائن! جانی! »

سه‌شنبه،16 آوریل 2003

One Of My Turns


Day after day, love turns grey
Like the skin of a dying man
Night after night, we pretend it's all right
But I have grown older and
You have grown colder and
Nothing is very much fun any more.

And I can feel one of my turns coming on.
I feel cold as razor blade
Tight as a tourniquet
Dry as a funeral drum,
Run to the bedroom, in the suitcase on the left
You'll find my favourite axe
Don't look so frightened
This is just a passing phase
Just one of my bad days
Would you like to watch T. V.?
Or get between the sheets?
Or contemplate the silent freeway?
Would you like something to eat?
Would you like to learn to fly?
Would you like to see me try?
Would you like call the cops?
Do you think it's time I stopped?
Why are you running away?


هر روز که می گذرد عشق خاکستری می شود
چونان پوست مردی رو به مرگ
شب ، همه شب چنین می گوییم :
همه چیز رو به راه است
اما من پیرتر می شوم
و تو سردتر
و دیگر هیچ چیز بهترین نیست.
و من یک دگرگونی را احساس می کنم
همچون تیغ ، سرد شده ام
همچون شریان بند ، سخت
و همچون طبل تشیع جنازه ، خشک


برو به اتاق خواب
داخل چمدان ، دست چپ
تبر محبوب من همانجاست
این قدر نترس
امروز یکی از روزهای بد من است.
این نیز می گذرد.


دوست داری با تلویزیون حال کنی؟
یا در رختخواب وول بخوری؟
یا به یک بزرگراه خلوت فکر کنی؟
چیزی می خوری؟
دوست داری پرواز کردن یاد بگیری؟
دوست داری؟
دوست داری تلاش من را ببینی؟



و حالا سه نما از فیلم دیوار ساخته آلن پارکر راجع به همین آهنگ بی نظیر :
647. نمای دو نفره از پینک و دختر دست پینک در دهان دختر است . دختر بلند شده و از کادر خارج می شود. دوربین کمی به راست پان کرده و به کلوزآپ پینک می رسد.
694.یک نمای نیمه باز و کج. دختر جلوی آینه است. ÷ینک وارد کادر می شود. دختر ازسمت چپ کادر فرار می کند. ÷ینک صندلی را به شیشه می کوبد.
719.نیمی از کادر را سیاهی فرا گرفته در نیمه دیگر لانگ شات شهر که انعکاس فریاد پینک هنوز بر زمینه تصویر حاکم است. صدای فریاد به آرامی فید می شود.


* عکس تبری رو هم که می بینید تبر محبوب خودم هست تبری که باهاش در یک حادثه نزدیک بو انگشت اشاره دست چپم رو از دست بدم از اون تاریخ(دوم راهنمایی) به این ور این تبر رو از خودم دور نکردم.هنوز جای بخیه هاش هست!
* مطالب با استفاده از کتابهای دیوار نوشته ابراهیم نبوی و ناقوس جدایی گردآوری کاوه باسمنجی نوشته شده است.

ثبت در  OYAX Add to Balatarin Add to your del.icio.us Tweet about this Send to facebook Send to friendfeed

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه،16 آوریل 2003

نظرات

آخ ... چه جوری زدی رو دستت؟!‌ ...

نوشته شده توسط Shaghayegh در جمعه،29 ژوئیه 2006

سلام ۱.عجب تبر باحاليه؟ حالا واسه چی نگهش داشتی؟ ۲.من فقط از اکسپلولر استفاده میکنم. ۳. من هیچ جا کتابه برج رو پیدا نکردم. ۴.خدافظ

نوشته شده توسط zahra در جمعه،29 ژوئیه 2006

صولا فاشيستا با اينجور تبرا به جنگ با فمنيستها ميرن...تو چی؟تو نميری؟

نوشته شده توسط elina در جمعه،29 ژوئیه 2006

تبر خوبی همين طور مطلب خوبی موفق باشی

نوشته شده توسط reza در جمعه،29 ژوئیه 2006

در جواب شقايق بايد بگم که اينجوری :‌ آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!

نوشته شده توسط saleh در جمعه،29 ژوئیه 2006

سلام عليک و الرحمته الله!!! من يه تبر پلاستيکی داشتم! بردم مدرسه و معلمون گرفت و نداد بهم! از اون وقت تو حسرت يه تبر بودم!!آلان عکسشو ديدم ياد اون افتادم.

نوشته شده توسط rasa در جمعه،29 ژوئیه 2006

سلام. شعرش خيلی زيبا بود

نوشته شده توسط دختر مشرقي در جمعه،29 ژوئیه 2006

سلام دوست عزيز مطالب زيبائي داري. همچنين وبلاگ قشنگي ميخواستم بگم اگه مايل بوديد سري به وبلاگ من بزني و اونو بخوني با اومدنت خوشحالم ميكني تا بعد..

نوشته شده توسط eaststa در جمعه،29 ژوئیه 2006