« ad out | HOME | افاضات عالمانه »
یکشنبه،10 مه 2004
رفت و برگشت به تاخت
بازی گر : خب کونلی ، بالاخره به خیر و خوشی به مقصد رسیدیم. حالا می تونید اینگه بورگ رو به دقت به پایه ی تخت ببندید که نره. بعدش بپرید تو تخت خواب!
کونلی : بدون اینگه بورگ ؟
بازی گر : تخت خواب کوچیک ئه .
کونلی : اتفاقا تو تخت خواب های کوچیک خوش می گذره.
بازی گر : لگدها می خوره به آدم و آخرش هم معلوم نمی شه کدوم دست و پا مال کی ئه .
کونلی : وای چه خوب .
بازی گر : ممکن ئه سر قسمت های بدن اینگه بورگ بلائی بیاد.
کونلی : اینگه بورگ از هیچی بیش تر از تو هم لولیدن خوش ش نمی آد . برای من هم هیچ چی بهتر از تو هم لو لیدن نیست.
بازی گر : باز این کلمه ی احمقانه ی " چه خوب " رو به کار برد. من که نمی تونم با اسب و زین و برگ ش بیارم ش تو تخت خواب.
مدیر تئاتر : نه شدنی نیست.
نمایش نامه نویس : چرا شدنی نیست؟
مدیر تئاتر : به خاطر تئاتر ملی و جمعیت حمایت از حیوانات!
دیالوگی که خوندید قسمتی از نمایش نامه رفت و برگشت به تاخت نوشته گونتر گراس بود که توسط نشر تجربه منتشر شده ...
سری کتابهای تجربه های کوتاه رو از دست ندید سری کتابهایی که یکی در میون نمایش نامه و داستان هست با قیمت حدود 200 تومن که بهترین هم دم می تونه باشه تو تاکسی، مترو و هر جای دیگه.
پی نوشت : دیشب صد سال تنهایی رو تموم کردم عمیقا آرزو می کردم ای کاش طولانی تر بود...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه،10 مه 2004
اینجا هم اول...
نوشته شده توسط amir hossein در دوشنبه،11 مه 2004احسنت به شما که اینقدر کتاب می خونی
نوشته شده توسط کیمیا در دوشنبه،11 مه 2004اتفاقا اين کتاب صد سال تنهایی رو خوندم به نظرم ميتونه آدمو عوض کنه با وجود اسمهای عجیب غریبی که داشت و سخت بود که آدم خودشو جای شخصیتهای داستان بگذاره.... عاقبتش خودم و اطرافیان خیلی با اونا شباهت داشتن و این فکر که برای بعد از ما هم همینطوره این کتاب رو خیلی خاص تر هم ميکنه .........آره داشتم ميگفتم......اتفاقن...
نوشته شده توسط bahar در دوشنبه،11 مه 2004