« عشق را... | HOME | مشغله فکری »
جمعه،24 آوریل 2004
برایم آشنایی
نمی دانم که هستی ؟
حتی ندیدمت
ونمی شناسم صورتت را
نمی دانم از کجایی
و به که عشق می ورزی
اما
من
دوستت دارم
مثل بوی اقاقیا های کوچه مان
برایم آشنایی
مثل اشک برای گونه هایم
و قلبت را حس می کنم
مثل نوازش باران بر کف دستانم
دنیایی که من دوست دارم
بدون عشق خالی است
دنیایی که با هم بخندیم
با هم فریاد زنیم
همه ی ما باشیم
همه ی ما با هم
مرزی نباشد تا
قلب هایمان را جدا کند
من و تو
مسلمان یا یهودی
مسیحی یا زرتشتی
بودایی یا بی دین
و همه ی دنیا مال همه ی ما باشد
حلقه زنیم دستانمان را
و بچرخیم و بخندیم از ته دل
مثل زمانیکه بچه بودیم
در آرزوی چنین روزی
روزی که فقط یک قلب برای زندگی کافی باشد
می مانم
نوشته شده در تاریخ جمعه،24 آوریل 2004
جالب بود... با یه نگاه فکر کردم شعر های بالایی رو واسه افغانیها نوشتی!:)))
نوشته شده توسط sara در جمعه،24 آوریل 2004صالح جان سلام و امیدوارم خوب و خرم باشی. یه فکری برای این پیامگیرت بکن هر دفعه باید یک فرم پر کنم. و تازه آنها را ثبت و ضبط هم نمی کند برای دفعه دیگر. آخ من که نیامده بودم غر بزنم، میخواستم بگم انتخابت زیباست.
نوشته شده توسط بهرام در شنبه،25 آوریل 2004سلام عزیز جون ...........مرسی عالی بود واقعا .....به امید دیدار
نوشته شده توسط bahman در شنبه،25 آوریل 2004سلام ... شما واقعا موافق بودن افغانها هستيد ؟ اخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط محمّد در سهشنبه،28 آوریل 2004