« این نیز بگذرد... | HOME | فعلا »

جمعه،27 مارس 2004

خنده را به یاد می آورم

تنها دارای من شنیده هاست. در پارکی کنار رود خانه نزدیک نیمکت ایستاده ام . به گمانم شب است ، چون نور آفتاب را احساس نمی کنم. در سمت راستم ، صدای آهنگین رود خانه به گوش می آید و باد ، همانطور که بدن مار مانندش را در میان برج های شهر پیچ و تاب می دهد ، به نوای رود خانه پاسخ می دهد . آکنده از خاطرات گذشته و فراموش شده هستم : وز وز یکنواخت ماشین های سواری و عو عو کامیون ها ، صدای ثابت صدها گام که این ور و آن ور می روند یا می دوند ، و یا برای در امان ماندن از باران ، سر پناهی می جویند ؛ صداهایی مثل خنده کودکان ، هیاهوی عشاق ، فریاد یک مادر ، آه کشیدن یک پدر، مدت هاست که صدای خنده ای را نشنیده ام اما آن را خوب به خاطر می آ ورم .

شاید موجودات فانی چندان موافق نباشند اما به عقیده من ، سنگ فناپذیر نیست . من و شهر ، با هم از پا در می آییم و در هم می شکنیم . مرا ساختند تا نکته ای را به یاد بیاورم . حالا بد نیست که در باقی مانده عمر ،
فقط آنها را به خاطر بیاورم . همین.
تی سی دراگون
ترجمه م ویسی

ثبت در  OYAX Add to Balatarin Add to your del.icio.us Tweet about this Send to facebook Send to friendfeed

نوشته شده در تاریخ جمعه،27 مارس 2004

نظرات

سلام ............ متن خیلی زیبایی بود .......... راستی اون چیزی که باید به یاد بیاریم خنده است ......... ؟

نوشته شده توسط shadi در شنبه،28 مارس 2004

این قدر خوابم میاد که هیچی بهت یا یهش نمیگم .

نوشته شده توسط kHASHAYAr در شنبه،28 مارس 2004