« زین پس... | HOME | 3 مطلب از 3 دوست »

جمعه، 6 مارس 2004

یه روز معمولی

رفت کنار آب تا شنا کنه ، ولي به نظرش آب سرد اومد ، نگاهش به دختري که کنار آب وايستاده بود افتاد ، زيباترين دختري که تا به حال ديده بود. دختر هم نگاهي بهش کرد ، اونهم اومده بود تا شنا کنه به نظر اون هم آب سرد بود ...
پسر مي دونست که تنها کاري که بايد بکنه اينه اسمش رو ازش بپرسه ولي مثل هميشه بي سر و صدا از ساحل دور شد ، و دختر هيچي از اون روز يادش نموند.
صالح
بهار 82

ثبت در  OYAX Add to Balatarin Add to your del.icio.us Tweet about this Send to facebook Send to friendfeed

نوشته شده در تاریخ جمعه، 6 مارس 2004

نظرات

سلام صالح جون چندتا مطلب اخرت رو خوندم قشنگ بود این قصه هم جالب

نوشته شده توسط دانيال در جمعه، 6 مارس 2004

mahshar bood... speechless..faghat mitoonam hamino begam

نوشته شده توسط mahnazMj در شنبه، 7 مارس 2004

بهترین کار رو کرد ...............

نوشته شده توسط shadi در شنبه، 7 مارس 2004

خب چرا ؟

نوشته شده توسط kHASHAYAr در شنبه، 7 مارس 2004

:) جالب نوشتی !

نوشته شده توسط narges در شنبه، 7 مارس 2004

چرا يادش بره!؟

نوشته شده توسط sara در شنبه، 7 مارس 2004

salam
to ra man linkidam

نوشته شده توسط radikal در یکشنبه، 8 مارس 2004